تشییع دل

دلاتوگرم چرایی به یک جهان سردی؟

زدست کیست که هرلحظه ی رسددردی؟


ازآن کسی که دم از عشق وآدمیت زد

چه زخم هاکه نخوردی به تیغ نامردی


صدای طبل عزاداری ای دل محزون

کدام آرزویی بازدفن می کردی؟


دلاجنازه ی خودرادوبارکن تشییع

که من یقین کنم این بار،برنمی گردی


نگوکه خاطره هابرسرت چه آوردند

بگودلا!که به روزخودت چه آوردی.


کجاست آن همه شوروحرارت گرمی

چگونه می تپی ای دل بدین همه سردی!؟


شعرازحمیدرضاسفید


[ بازدید : 264 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 7 تير 1393 ] 12:16 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

معجزه ی عصر

اگربگویم بادیدن صفاومهروصمیمیت وصداقت ووفا،

به یادمن باش، هرگزیادم نخواهی کرد.

امابادیدن رودی خشک،شمعی تمام سوخته درکنج امامزاده،

پلی شکسته،خنده ای ناتمام،اسکناسی بی بهاویا

بازیچه ای درهوس کودکان به یادم آور.

که هرکدام ماننددفترخاطرات منند.

کوهی موقّر،

دریایی بی کران،

سروی سرافراز،

خورشیدی گرم،

عقابی بلندپرواز...

واکنون.....

چندقطره خون به نام دل...

به راستی که تومعجزه ی عصرکوتاه منی.


[ بازدید : 230 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 31 خرداد 1393 ] 1:26 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

ازسکوت بی صداتر

آن گاه که می دمدبنفشه

برپهنه ی دشت سبزاسفند

آن گاه که می وزدنسیمی

برصحن سحرگه دماوند


آن روزکه پنجه های باران

بی وقفه به شیشه می زندچنگ

درآن نفسی که توسن دل

برخویش مهارمی زندتنگ


آن دم که هزارلاله ی سرخ

برمخمل سبزعشق رویید

صدگونه پرنده ناله سرداد

صدگونه گل ازکویررویید.


آن لحظه که هفت سین نشاندی

برسفره وخوددرانتظاری

هرلحظه برإی لحظه ی بعد

ازشوق قراربی قراری


آن گاه که می روی به گلگشت

درباغچه ای به وسعت عشق

بازلف تودست سبزگندم

پربارشودبه برکت عشق


آن روزبدان که چشمهایت

پیوسته بهارشعرمن بود

این دل که نشیمن سیاهیست

یک روزبه رنگ یاسمن بود


آن روزبه جرم بی گناهی

درمحبس عشق خوداسیرم

صدباربه دارآرزوها

صدره به صلیب غم بمیرم


آن دم زسکوت بی صداتر

فریاددل درون شکسته است

آن خسته زتاب وتاب هرروز

آن روز به روی عشق بسته است.


شعرازحمیدرضاسفید

[ بازدید : 295 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 31 خرداد 1393 ] 0:22 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

تورادیگرنمی بخشم

تورا. باآن همه نامهربانی ها

.واندکمهربانی ها

میان هق هقی تنها

رهاکردم.

چه دنیای قشنگی داشتم

روزی که بامن مهربان بودی!!

پرازشادی وامیدوپراززیباترین احساس هابودم.

توبامن هم زبان بودی.

ولی افسوس شد،غم شد.

جهان کوچک آن دوستی های بزرگ من

سراپادردوماتم شد.

دریغ آن مهربانی هاکه من کردم!!

چه آتش هاکه درقلبم به پا کردی!

چه هاکردی!

مرادرشیب نابودی رهاکردی.

توراباخودبه جوردیگری دیدم،

هزاران بارآن نامهربانی ها که بخشیدم....!

تورادیگرنمی بخشم!

توراجزدردل آتش نمی بخشم.

توراجزدرمیان شعله ی سرکش نمی بخشم!

مرادرشیب نابودی رهاکردی،

توبامن،خودتومی دانی چه هاکردی؟؟؟!!!

مزن آتش!

مزن برخویشتن ٱتش!!

توراحتی میان شعله های سرکش آتش نمی بخشم!!

خطاگفتم،خطاکردی،

تورادیگرنمی بخشم..........


شعرازحمیدرضاسفید

[ بازدید : 711 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ 23 تير 1393 ] 17:50 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

دلم امروزهم تنگ است

نمی دانم به یادت هست

آن شبهاکه «چشمانم

شکوه بی کران هاداشت؟

هرحرفم گلی ازجنس شادی بود؟»

به یادت هست

آن شبهای آرام تماشایی

که می گفتی: «دوچشمانت خدارنگ است؟

ولب هایت برای زندگی یک جورآهنگ است؟»

چه دنیایی!

چه دنیایی که هرساعت به یک رنگ است...!!!

نمی دانم که اکنون این سخن هاراکجاتکرارخواهی کرد؟

بیاباردگربنگربه چشمانم

ببین ازگریه دیگرآسمانی نیست،

بی رنگ است.

ببین لب های من ازغصه رنگی تیره گون دارد

ببین درخاطرات سنگی ام افسوس می بارد

بگوبادیگری:«چشمت،لبانت...

آن سخنهای خدایی را.»

ولی من این سخن ها را

دگر،جایی نفهمیدم.

دلم اززندگی امروزهم تنگ است........


شعرازحمیدرضاسفید

[ بازدید : 549 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 25 خرداد 1393 ] 8:05 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

مرگ مدوّر

صلیبی ازحسرت ساختم،

وآرزوی تورا،

نا...با...و..ر..ا..نه..

به صلیب کشیدم!!


ای مسیح من،

جاودانه ات ساختم،

آری چون مسیح جاودانه بایدزیست،

وجاودانه بایدمرد.

ومن مرگ فردوجاودانه رابرگزیدم.

من؛

مرگی فردخواهم داشت ومدوّر.

شعراز:حمیدرضاسفید

[ بازدید : 212 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] 3:06 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

پرستورامکن آزار

پرستوی دلم

درزیرطاق آسمان چشم تو

درآشیانی گرم جادارد.

چه آرام آسمان،آبی.

چه محکم آشیان،ازجنس بی تابی.

...................................................

توهم این راشنیدی:«باپرستومهربان باید؟

پرستوهای بی آزارراهرگزمکن آزار؟»

پرستوبابهاران می رسدازراه،

باپاییزخواهدرفت.

چه نازنداین پرستوها!!

پرستورامکن آزار،

غمگین است.


شعرازحمیدرضاسفید


[ بازدید : 229 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 24 خرداد 1393 ] 2:45 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

آهنگ خداحافظ

شبی بارانی ازشهرتو خواهم رفت

باآهنگ محزون«خداحافظ»

من ازآبادی قلب تو خواهم رفت،

ازشهرتوخواهم رفت

وخواهم بردباخودآرزوهاوامیدم را

شب پریادگاری وهمه روزسپیدم را

وباصدبارغم،

اندوه بی پایان،

شماراترک خواهم گفت،

ودردم رابرای مرگ خواهم گفت.

می دانم که بایدرفت،

می دانم پرستوی مهاجر

تاهمیشه

زیرایوان شکست شهرتو

ساکن نخواهدماند.....

.....آه ...چه نزدیک است بدرودم.

چه محزون است آهنگ خداحافظ.

خداحافظ.

خد...ا......حا...فظ


شعرازحمیدرضاسفید

[ بازدید : 670 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ 23 تير 1393 ] 19:45 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

یامهدی

تردیدندارم که یَکی می آید


برکاخ ستم هاتَرَکی می آید


فرزندمحمدوعلی،منجی عصر(ص)


یک روزبدون هرشکی می آید

..............................................

تردیدندارم که کسی می آید


روحی،نفسی،هم نفسی می آید


ای منتظرمهدی موعود،زجا


برخیزکه فریادرسی می آید

شعرحمیدرضاسفید

[ بازدید : 218 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] 23:48 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

خواب

بیاکه کاسه ی چشمم زآب لبریز است

کویرتشنگی ام ازسراب لبریزاست


بیاکه آمدنت اشتیاق می آرد

مروکه رفتنت ازاضطراب لبریزاست


به گاه آمدنت عطرعشق می پیچد

صدای پای توازعطرناب لبریزاست.


به لحظه ای که به ساعت نگاه می فکنی،

بدان که سینه ام ازالتهاب لبریزاست.


هزاربارتوگفتی که:شب شد» ورفتی

مروکه چشم من ازآفتاب لبریزاست.


زدردعشق توچشم همیشه بیدارم،

زشیشه ریزه پراست وزخواب لبریزاست.


شعراز:

[ بازدید : 232 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] 18:53 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

بایدکسی به من می گفت.

..........باید ،

بایدکسی به من می گفت؛

بلبل برای گل کاغذی نمی خواند؛

ماهی میان برکه ی گندآب،

معصوم وبی صدا،

ماهیانه می میرد،

بایدکسی به من می گفت..

دردا که من،

ندانسته حیف کوشیدم،

زهرراجای عشق نوشیدم.

چه ها،چه ها،چه هادیدم.

بایدکسی به من می گفت...

.

شعرازحمیدرضاسفید

[ بازدید : 236 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 22 خرداد 1393 ] 1:34 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

ای هم نفس...

ای هم نفس!

مرامیان نفس های بی شکیب،

تنهارهامکن.

ای داغدار شب خاطرات سرد،

ای کوه درد

ای دل که ازتپش تپشت دردمیچکد،

تنهاترین رگ برآمده ات را،

ازخودجدامکن.

من با رگی که ازتمام وجودم گرفته ام،

باسینه ای که پرشده از«دوست داشتن»است

دوست دارمت.

[ بازدید : 218 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] 17:38 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

به خاطرآر

درآن شبی،

که دست های تو

به زیرنورهای رنگ رنگ،

درمیان جشن مردمان بی خبر،

زدست های گرم او

به گرمی دوباره می رسند،

به خاطر آراین چراغ نیمه جان مرده را.

درآن شبی که مرمرتنت

حریرنازک سفیدبخت را

زبوی خویش عطرمی دهد،

وتوقدم به بسترسفیدمردخویش می نهی،

به خاطرآرلاله ی فسرده را.

درآن شبی،

که درنسیم بی ریای زندگی،

توبانگاه خودبغل بغل سعادتش دهی،

ودرمیان هلهله،

لطفا"به ادامه مطلب بروید


[ بازدید : 420 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ 3 شهريور 1393 ] 3:14 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

دل شکستن

به درد انتظارت مبتلایم

کجایی تاببینی گریه هایم؟


هرآنکس یاددادت دل شکستن،

الهی بشکندقلبش خدایم.

..............................................................

توقلبم رابه سنگ غم شکستی،

مراازپافکندی،خودنشستی،


تواینسان بی وفاهرگزنبودی

یقین دارم که درکارست دستی.

حمیدرضاسفید


[ بازدید : 210 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 18 خرداد 1393 ] 13:42 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

فسیل

صدف های عشق،


ماهی های شادی،


جوانه های زندگی؛


دیرگاهیست دروجودم «فسیل»شده اند،


رسوب هزارساله ی دریایم.!!

شعرازحمیدرضاسفید

حمیدرضاسفید


[ بازدید : 160 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 18 خرداد 1393 ] 8:07 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]