افتاده ایم

همچومست نیمه شب،ازپیش وپس افتاده ایم.

زخمهابردست وپاداریم،بس افتاده ایم.

نادویده عده ای دارندگنج بیت مال.

نارسیده ما،که دیگرازنفس افتاده ایم.

صبرکردیم آن زمستان رابه امیدبهار،

ای دل غافل،که اینک درقفس افتاده ایم.

آرزومان زندگی بالای خط فقربود.

خط کشیدیم آرزو راازهوس افتاده ایم.

ای به دست توکلیدقفل خوشبختی ما،

زیرخط فقربی فریادرس افتاره ایم.

کاشک‍‍‍‍ی نقاش ازافتادگان نقشی کشد،

درمیان نفت وگازخودمَلَس افتاده ایم.

حمیدرضاسفید

برچسب ها: شعرسفید , حمیدرضاسفید , غزل اجتماعی , حمیدسفید , شعرهای سفید ,

[ بازدید : 338 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 1 بهمن 1393 ] 17:18 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

خسته ام

ازعذاب زندگانی خسته ام. زین همه نامهربانی خسته ام


گر. زمن بینی بهاری سبزوخوش. من خوداززردخزانی خسته ام


ناامیدم ناامیدم ناامید. تاچه اندازه ندانی خسته ام


عاجزم ا زاین زمین تیره دل. ازقضای آسمانی خسته ام


زندگی رامرگ تدریجی بدان. آرزوشدمرگ آنی،خسته ام


کاش پیدابود دردسینه ام. تاببینی تابدانی خسته ام


قلب ما راهرکسی آمدشکست. ای خدای مهر بانی،خسته ام


ازووجودم استخوانی بیش نیست. ازوجوداستخوانی خسته ام


زندگی طی شدبه صدافسوس ‌‌وآه. ای خدااززندگانی خسته ام


درمیان جمع تنها یم دریغ/ من ازاین بی همزبانی خسته ام


شعراز:حمیدرضاسفید

ه

برچسب ها: شعرجدید , شعرنو , شعرهای سفید , شعرسفید , حمیدسفید , حمیدرضاسغید , عاشقانه وغمگین , شعرغمگین , خستگی , خسته ام , شعرخسته ام , شعرکلاسیک , غزل غمگین , عارفانه ,

[ بازدید : 423 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 20 دی 1393 ] 2:45 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

اشک وداع

ﭼﺸﻢ ﻣﻦ، ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮ
ﺑﮕﺬﺍﺭﺗﺎ ﺍﻭﺭﺍﺑﺒﯿﻨﻢ،
ﺑﻐﺾ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﺭﺍﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺍﻧﺪﮐﯽ،
ﺑﮕﺬﺍﺭﺗﺎﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﻢ .
ﻣﻦ ﭘﺮﺍﺯﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ،
ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ،
ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺎﯾﺪﺍﺭﯼ ﮐﻦ ......
ﺩﺍﺭﺩﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺑﯽ ﻣﻦ !!!!!! ،
ﻭﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﻭ
ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣﺮﺩ

شعرازحمیدرضاسفید

برچسب ها: شعرعاشقانه , وداع عاشقانه , اشک وداع , شعرنو , شعرسفید , غزل عاشقانه , ادبیات وشعر , شعری برای وداع , اشک وودآع , حمیدرضاسفید , حمیدسفید , شب عاشق , خداحافظ گل نا ,

[ بازدید : 459 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 23 آبان 1393 ] 4:41 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

چهل وشش سال..

چهل وشش سال بگذشته زروزی

که شدزاییده طفل دلفروزی

ازآن شب هم فلک بااوبرآمد

به راه دشمنی وکینه توزی

الاطفل چل وشش ساله ی من

چه قدرازعمررابایدبسوزی؟

چل وشش سال دردنبال شادی

چل وشش سال دردنبال روزی

دلم دلمازخنجرغم پاره پاره است،

دلم راچند می گیری بدوزی؟؟؟!!

همه لاف رفاقت می زدی دوست،

توهم آخر............................


شعرازحمیدرضاسفید

برچسب ها: حمیدسفید , حمیدرضاسفید , شعرهای سفید , غزل عاشقانه , ادبیات معاصر , غزل عشقولانه , شکوه ازروزگار , رفاقت , تصویرسازی ,

[ بازدید : 539 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] 2:36 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

بامن

بامن همه درغمی وبایاران شاد

تابادگرانی نکنی ازمن یاد


ای آن که برای من سراپادردی

بهترکه بَرَدعشق توراباخودباد.

برچسب ها: شعرهای سفید , دوبیتی ورباعی , حمیدسفید , حمیدرضاسفید , شعرمعاصر , غزل معاصر , عاشقانه , عشقولانه , اشعارفارسی معاصر ,

[ بازدید : 410 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] 19:07 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

فراق

آخربه فراق مبتلایم کردی

بامحنت ودردآشنایم کردی


درمسلخ انتظارخودخشکاندی

بارفتن خودغرق بلایم کری

برچسب ها: شعرجدید , شعرنو , شعرهای سفید , حمیدسفید , حمیدرضاسفید , شعرمعاصر ,

[ بازدید : 358 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] 18:56 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

بازی تقدیر

زندگانی بازی تقدیر بود

دردمن سنگین ترازتقریر بود.


من رهایی ازغم تقدیرخود،

خواستم،اماچه بی تأثیربود.


شیشه ی بشکسته ی قلبم مدام

باخیال نازکم درگیربود.


شادی ازبختم پیاپی کسرشد،

غصه هاپیوسته درتکثیربود.


خواستم دیگردلم رانشکنند،

خواهشم اماچه بی تأثیربود.


سوی شهرآرزو کردم سفر،

هرکجاپامی نهادم،دیربود.


وادل غمگین،که هرگزوانشد،

درجوانی هم دل ماپیربود.


تابه اووابسته ترسازدمرا

قامت خم حلقه ی زنجیربود.


عشق بی مفهوم مامعنانداشت،

زندگی هم مرگ بی تفسیربود.


هرچه بوداین زندگی ازماگذشت،

عمربوداین زندگی،یاتیربود


شعرازحمیدرضاسفید


[ بازدید : 578 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 3 شهريور 1393 ] 0:24 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

بلوط کهنی بوداگریادآری..

باتویک روزبهاری ،آری

سایه ی سبزبلوط کهنی بوداگریادآری

توبه من می گفتی:

(دوستت میدارم،

وتورامی خواهم،

تازمانهای دراز...

به درازای همین عمربلوط)

ومن ساده چه می دانستم،

که بهاردگری می آید

که توبایاردگر،،آری

دیگریاری

می خوری باز قسم زیربلوط دگری

نوبهاراست و

بلوط کهن سبزبه من می گوید

خیزویاردگری با ش وقراردگری

عهداومی کشد آیا

به بهاردگری؟؟؟
شعرازحمیدرضاسفید


[ بازدید : 1080 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 5 تير 1393 ] 16:40 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

پدرم

.

.

.


پدرم باستاره نجواداشت،

دردلش قدرآسما ن جاداشت


بوی خورشیدوماه رامی داد

گوشه چشمی زسوی بالاداشت


جانمازی ومهروتسبیحی،

وقت مردن همین به دنیاداشت.


خرج کردوبه این وآن بخشید،

سکه ای دربساط خودتاداشت.


گونه اش خشک واستخوانی بود

دردمزمن همیشه درپاداشت


دردلش غصه هافراوان بود

گرچه لبخندهابه سیماداشت.


سرچوبرمهرمی نهاد،آن دم،

پای براوج آسمان هاداشت.


گرچه بودازسوادبی بهره

هرزمان بهرمامعماداشت.


بربساطش نبودحتی آه،

اوکه باناله رسم سوداداشت.


پدرم معنی محبت بود،

دلی ازنور،قدردریاداشت.


سینه اش تکیه گاه امنم بود،

گرزمن بوسه ای تمناداشت.


خالصانه مطیع مهمان بود،

خانه اش راهمیشه در،واداشت.


ازهمه آفریده های این دنیا،

ازگناه نکرده پرواداشت.

پدرم بسترروانم بود،

حرکتی سبز روبه دریا داشت....


شعراز:حمیدرضاسفید

[ بازدید : 220 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 18 خرداد 1393 ] 2:11 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

حرمت عشق

تورفتی،حرمتت راعشق برپاست

هنوزآغوش ساحل محودریاست

بهاردیگری بازآمدورفت

به سینه زردی پاییز برجاست

تورفتی وهنوزاین چشمه ی عشق

برای تشنگی هایم گواراست

برای دیدنت غرق دعایم

درون سینه ام ای دوست غوغاست

فراموشم مکن،ای رفته ازدست

که اینجاعاشقی افتاده ازپاست

سرابی دردوچشمم می زندموج

من غافل نمی دانم که رؤیاست

بیاوبادل من مهربان باش

که می داند چه در تقدیرفرداست؟؟؟؟


شعرازحمیدرضاسفید


[ بازدید : 258 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 6 خرداد 1393 ] 4:13 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

وداع


تورابرسینه ی خودمی فشارم..............به رخسارت لبم رامی گذارم

پس از یک بوسه ی گرم وغم انگیز..........به دست سرنوشتت می سپارم

توسویی می روی من سوی دیگر...........تورامن بعدازاین هم دوست دارم

پس ازتودفن می سازم دلم را...............وتاپایان هستی سوگوارم

پس ازتو فصل من پاییزوسرداست............توبودی گرمی فصل بهارم

براین دل حسرت شادی بماند..............که روزی رفت خواهی ازکنارم

پس ازتوباشقایق می ستیزم...............به روی لاله هاپامی گذارم

دوچشمم روزوشب باریدوبارید.......ازآن هم بیشتربایدببارم



شاعر: حمیدرضاسفید

[ بازدید : 419 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 18 خرداد 1393 ] 1:38 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

نفرین

.

درسوگ دوست فاضلم مرحوم غلامحسین سلمانفرسروده شد:

ای خدا...این زندگی نفرین کیست............درپی نفرین اوآمین کیست؟

می کنم احساس بدبختی وباز................درشگفتم بخت من تلقین کیست

دوستانم ناخوش ومن مضطرب..........آنچه می بینم خدایاکین کیست

بی ستاره من در این هفت آسمان...........پس ستاره خوشه ی پروین کیست

آرزوهای من است این قیل وقال..........دیرفهمیدم که این تدفین کیست!!!


شاعر: حمیدرضا

[ بازدید : 457 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 18 خرداد 1393 ] 1:50 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

چراغ زندگی

صدایی نیست،

درفراسوی نگاهم،تاافق،تابی نهایت

ردپایی نیست...

غبارزندگی آرام می بارد.

«چراغ زندگی خاموش می سوزد»

برگلویم،تلخ وخسته

التهابی خشک می بارد.

دیرهنگام است

وجزردسکوت شب،

دیگر،ردپایی نیست.

.........................

تازه باران داشت می بارید

برسبزینه ی صحرا.

کدامین روح ناآرام،

ای آهوی آرامش

توراازسبزه زارخیس من ترساند؟

........................

دریغ ازتابلندای زمان زندانی زنجیری پاییز خودبودن

چو قطره غرق خود،لبریز خودبودن.

زمان دیگری ای کاش!ا

بهاردیگری ای کاش!..........


شاعر:حمیدرضاسفید


مصرع <چراغ زندگی خاموش می سوزد>ازروانشاد<غلامحسین سلمانفر>می باشد.

[ بازدید : 489 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 1 خرداد 1393 ] 1:43 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

همرهم سیگارهم تاسینه سوخت

مدتى شدخون به ساغرمى كشم

خون خودرادم به دم سرمى كشم

تانرنجانم به حرفى خاطرى

خون وغم رابى امان سرمى كشم

آن سبك پايم كه ازانديشه ات

چون عبورسايه اى پرمى كشم

ازمن ازآن رفته درگرداب غم

سايه اى مانده است دربرمى كشم

خودنپندارى كه يادت نيستم

نقش توباديده ى ترمى كشم

همرهم سيگارهم تاسينه سوخت

تاسحرده دانه ديگرميكشم

هرزمان خواهم كمى يادت كنم

بردلم دستى به خنجر مى كشم


حمیدرضاسفید

برچسب ها: شعرهای سفید , حمیدرضاسغید , حمیدسفید , شعرمعاصر ,

[ بازدید : 143 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 26 دی 1394 ] 2:05 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]

نمی دانی تو؟

شده ام بی کس وبیمار،نمیدانی تو؟

می برم بردل خودبار،نمی دانی تو؟

ازگل قرمز شادی که به دستم دادی

می خلدبرجگرم خار،نمی دانی تو؟

گردش چرخ براین خسته چه سنگین شده است

شد مربع خط پرگار،نمی دانی تو؟!

مثل دیروزشدامروزوهمین خواهدبود

خسته ام،خسته زتکرار،نمی دانی تو؟

باکه گویم که چه آمدبه سرم گوش کجاست

یاچه گویم من ازآوار،نمی دانی تو؟

من شنیدم که اگرسنگ صبوری باشد

می شودسینه سبکبار،نمی دانی تو؟

ای که یک روز زصدغصه رهایم کردی

شده ام باز گرفتار،نمی دان تو؟

خنده درچین وشکنهای غم چهره ی من

کی شود بازپدیدار،نمی دانی تو؟

گفته ای یاروفادارشودمرهم درد

کو؟کجایاروفادار،نمی دانی تو؟


شعرازحمیدرضاسفید


برچسب ها: حمیدرضاسفید , شعرسفید , حمیدسفید , شعرعاشقانه , عشق وغم , شکوه وشکایت , نمیدانی تو , دردوغصه , تصویرعاشقانه , غم غربت , غم بی کسی , شعرجدید , شعرمعاصر ,

[ بازدید : 364 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 18 آذر 1393 ] 2:50 ] [ حمیدرضاسفید ]

[ ]